همین که راه افتادم به ایستگاه برسم دیدم همون پراید پنجاه متر جلوتر رانندش پیاده شده و میگه آقا بیا سوار شو ! برام عجیب بود . آخه شهرک ته محلمونه و شبها زیاد آدم لخت می کنن. وقتی رسیدم کنارش گفتم ببخشید میخام اتوبوس سوار شم و رد شدم . راننده ی پراید شروع به حرکت کرد و همین فاصله که من داشتم به اتوبوس میرسیدم از کنارم رد شد و گفت خیلی چاقی گفتم جان دوباره گفت خیلی چاقی . چیزی نگفتم . گازشو گرفت و رفت پشت اتوبوس واستاد چون مجبور بود.
رسیدم دوباره کنار همون پراید. حرصم گرفته بود. ناخودآگاه. آب دهنمو پرت کردم رو شیشه ترو تمیز جلوش . رانندش پیاده شد و منم قدم هامو سریع تر کردم تا به اتوبوس برسم . راننده دویید منو بگیره منم دوییدم از دستش فرار کنم . نرفتم توی اتوبوس . دوییدما . دیدم اونم داره پا به پام میاد . گازشو گرفتم و مثل گلوله رفتم . همه مشغول تماشای این صحنه بودن. راننده فحش میداد داد می زد دزد بگیرینش همین باعث شده بود نفسش بگیره وگرنه مثل خر میدویید.
من که دیدم ول کنم نیست همینطوری در حال دوییدن بعد از تقریبا پونصد متر گفتم کسخول ماشینتو می دزدن که یهو انگار ته دلش خالی شد و تمام انرژیش بر فنا رفت. منم همینطوری که نگاهش می کردم اما داشتم میدویدم . نفسای آخرش بود. به خونوادم فحش میداد. گفت میشناسمت گیرت میارم و دستشو به زانو گرفت. دیدم که برگشت. رفت . منم پیچیدم توی خیابون دیگه دیدم یه پیکان داره میاد سریع پریدم بالا.
راننده پیکان که صحنه رو دیده بود گفت من داشتم میومدم دنبالتون اگر دعوا شد جدا کنم و فلان . براش داستان گفتم کلی خندید رسوندم یه جای دیگه که بتونم از یه مسیر دیگه برم خونه. کرایه هم نگرفت. دمش گرم. خیلی دوییده بودم تازه یادم افتاد زانو درد داشتم ! ولی عجب میدوییدما انگار نه انگار دوساله نمی تونم بدوئم! یه آب معدنی گرفتم و نفسی تازه کردم. تازه قدر اون ورزش صبحگاهی رو فهمیدم که میتونه از دست یه دیونه نجاتت بده !
اون راننده چند باری منو دیده توی محل و نمی دونم چه خواهد شد بعدها که ببینه ؟! آیا معذرت میخواد بابت فحش هاش یا بازم میخواد به خاطر تفی که رو ماشینش انداختم بکشم ؟
اگر واستاده بودم چی می شد بهتر نبود ؟ دعوا اگر می شد چه اتفاقاتی می افتاد ؟
من چرا تف انداختم ؟ اون چرا انقدر عصبی بود ؟ به خاطر چی الان ذهن من باید مشغول باشه ؟ به خاطر هزار تومن کرایه که قرار بود ازم بگیره ؟ به خاطر یه تف ؟
الاغ پیاده شده از ماشین هیکل گرفته بیا دعوا. بهترین حرکت ممکنو کردم . کونش پاره شد. من که ورزشکارم پکیدم حالا ببین اون آدم چهل ساله ی کون گلابی به چه وضعی دراومد.
من اهل دعوا نیستم. وقتی خون به مغزم نرسه میشم بروسلی . ترس دارم اما نه از هیکل آدما بلکه از خودم و از دعوا می ترسم چون غیر قابل کنترلم و ممکنه یک عمر پشیمون باشم با یه اتفاق الکی و حالا چقد خوب شد که از دست یه دیونه تر از خودم فرار کردم .
امیدوارم ماشینشو ندزدیده باشن و اتفاق بدی نیوفتاده باشه براش. من دوسش دارم. خدایا ازت میخوام دفعه بعد که دیدمش به هم لبخند بزنیم. به این دیونه بازی
برچسب:
نویسنده: امیر امینی