دیروز داشتم لابلای آگهی های روزنامه چشمامو از دست می دادم که یهو خدا زنگ زد و گفت فردا بیا برای مصاحبه. اونم تو یه شرکت معتبر! من به درک، خونوادم نمیدونی چقدر ذوق کرد.
امروز صبح خوشحال و خوشتیپ و خوشجیل برفتم بر درب شرکت آم ما نگهبان اصلا اجازه نداد برم داخل! گفت کسی به شما زنگ نزده ما استخدام نداریم!
تا الان هم نفهمیدم چطور زنده موندم و اون نگهبان رو زنده رها کردم بعد از گفتن چنین سخن محترمانه ای!
بد جوری حالم گرفته شد. دنیا داشت دور سرم می چرخید. نمی دونستم به خونوادم چی بگم که ناراحت نشن. باید الکی می گفتم آره رفتم صحبت کردم چند نفر دیگه هم بودن اوهوم این بهتر بود. اما بعد از اینکه رسیدم خونه اونا گیر داده بودن که چه سوالایی ازت پرسیدن. چقدر احساس بدبختی و بیچارگی کردم وقتی تو چشماشون نگاه می کردم و دروغ می گفتم .
نفسم داشت می گرفت . زدم بیرون بلکه کمی آروم بشم . سر از یه کافه خلوت درآوردم. دل سوخته تر از این بودم که قهوه سفارش بدم. بی پول تر از اینکه کیک. یه چایی سفارش دادم . چقدر چسبید. دلم اون خانومه رو خواست که داشت توی خیابون آروم قدم می زد. ای کاش روبروم نشسته بود و میشد باهاش راحت حرف زد. باید بلند می شدم و پول چایی رو حساب می کردم. لعنت به استرس حساب کردن پوله کوفت کردن، کرایه دادن، کون کردن همه ی لعنتی های ک دار. هفت هزار تومن ! چقدر داشتن یه همراه گرونه حتی همراه داشتن خودت
ساعت به یازده نزدیک میشد و من آواره ی خیابون بودم درب و داغون ، آویزون ، تو فکر اون، سختی درآوردن یه لقمه نون. زندگی لعنتی سینه و رون و زهرمار ای جون . سوار آخرین مترو شب شدم بعد از چند ایستگاه . ایستگاه هفت تیر به دختری اونطرف خط زل زدم . اوشون هم به من . حتی نتونستم یه لبخند بزنم . اوشون اما خندید و عشوه هم نیز آمد ولی بنده تخم نداشتم پیاده شده و برم پی ش . یاد حرف های تخمی پیر مرد توی پارک افتادم راست می گفت حرام زاده : تخم این آویزونه نیست تخم مخفف تلفن، خونه و مایه ست.
حالام وقته خوابه و من اما نخوابیدم. نمیتونم بخابم . دوست ندارم چشمامو باز کنم و ببینم همین همید بدبختم
برچسب:
نویسنده: امیر امینی